گمان و فریاد زیتونی


در کنار پنجره

هرگز همیشه این یقین را نداشته ام، این بدبینی را که دوباره اطمینان خاطر میان ما می آید. زمانی بود که دوستانم به من می خندیدند. من مالک کلمات خود نبودم. یک خونسردی واقعی. هرگز همیشه درست نمی دانستم که چه می خواهم بگویم، بیشتر اوقات به این دلیل که هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. نیاز به حرف زدن و میل به شنیده شدن. زندگی ام تنها با یک ریسمان به هم بند شده است. زمانی بود که به نظر هیچ چیز نمی فهمیدم. زنجیرهایم روی آب شناور شد. تمامی خواسته هایم از رویاهایم زاده می شوند. و من عشقم را با کلماتم ثابت کردم. به چه خیال انگیز موجوداتی خود را واسپردم، و تصوراتم مرا به چه جهان دردناک و دلربایی پیوند داد؟ یقین دارم که عاشق بوده ام، در اسرارآمیز قلمرویی که مال من نبود. زبان عشق من به زبان انسانی تعلق ندارد، جسم انسانی من شهوت عشق مرا درک نمی کند. تصورات دردناک من همواره به قدری بلند و ثابت بوده است که هیچ چیز نمی تواند مرا متقاعد کند که اشتباه می کنم. Paul Eluards
z7

 

می خوام یه داستان بی ادبی بگم که به این روزا یه کم مربوط می شه. البته داستان بیشتر تخیلی به نظر می آد تا واقعی، ولی منظورو هیچ جور دیگه ای نمیشه بهتر از این رسوند. بگذریم. بریم سر اصل مطلب:

می گن زمان یکی از شاهای قاجار، پول خزانه ته کشید و شاه دیگه نمی تونست ولخرجی کنه. هر کاری کردن نتونستن پولی وارد خزانه کنن. بنا بر این دنبال چاره این در و اون در می زدن. تا این که یکی از مشاورا شاهو صدا زد و گفت راه حل این مساله پیش منه. بیا بشین تا بهت بگم. گفت خوب حالا چیکار کنم؟ گفتش بگو از این به بعد هر کی می خواد از روی این پل رد بشه باید فلان قدر پول به خزانه بده، وگرنه نمی تونه از روی پل رد بشه. شاه گفت بابا اینا پول ندارن که بدن، نمیدنا ! بذار ابهت شاهانه رو به گدایی نکشونیم لااقل. مشاور گفتش که بابا تو چیکار داری، دو تا سرباز بده به من تا ببینی چه جوری می شه. خلاصه دو تا سرباز بهش دادن و تونست کلی از مردم پول بگیره. شاه گفت چه جوری آخه. گفت این که چیزی نیست. بذار از همین فردا دو برابر ازشون می گیرم. شاه گفت اینو دیگه عمرن بدن. بابا ندارن. گفت حالا ببین. خلاصه از فردا نرخ عبور رو دو برابر کرد و ملت هم دادن. تا یه مدت همین جوری بود تا این که شاه گفت بابا تو دیگه کی هستی. راز این کار چیه؟ مشاور گفت هیچی بابا. می خوای یه شیرین کاریه دیگه واست بکنم؟ گفت چی؟ مشاور گفتش که از این به بعد قانون می ذاریم که هر کی اومد رد شه، علاوه بر این که دو برابر باید پول بده، باید اجازه بده که مامورای ما یه دست ترتیبشو بدن، وگرنه نمی تونه رد شه از روی پل. خلاصه شاه گفت بابا دیگه این کارو نکن. مردم دیگه این قدر بی غیرت نیستنا. شورش می کنن. گفت تو همه چیو بسپر به منو تماشا کن. خلاصه قانون همین شد و ملت میومدن اولش با اکراه می د...ا...د...ن و به روی مبارک هم نمی آوردن. بعدش دیگه واسه شون عادی شده بود. خلاصه یه چند روزی گذش که یکی اومد گفت آی! بی چاره شدیم. بدبخت شدیم. ملت سر و صداشون بلند شده. شاه مشاورو احضار کرد گفت مرتیکه داری منو بدبخت می کنی. مگه نگفتم اینا دیگه این قدر هم بی ناموس نیستن. مشاور گفتش بابا چرا این قدر سر و صدا می کنی. اصن می دونی جریان چیه؟ شاه گفتش که خوب حالا چیه جریان مثلن؟ مشاور گفت بابا ملت که میان رد شن، موقعی که می خوان ب...د...ن، تعداد سربازا خیلی کمه، خیلی معطل می شن. اینه که سر و صداشون در اومده که آقایان، لطفن تعداد این سربازا رو زیادتر کنید، که بهتر بتونن سرویس!!! بدن...(پایان داستان)

خلاصه این جریان نرخ بنزین و سهمیه بندیشم یه همچین داستانی رو به ذهن آدم می آره. برای من جالبه که ملت دیشب ساعت ها سر صف بنزین وایسادن و برای این که 30-20 لیتر دیگه از بنزین 100 تومنی استفاده بکنن، کلی با هم دیگه دعوا کردن.  اصن از خودشون نپرسیدن که باب یه عمر باید همچین باری رو تحمل کنیم...

برای من جالبه که دولت چه جوری بدون این که:

1- فرهنگ کاهش مصرف رو ترویج کنه و امتحان کنه حتی؛

2- سازوکار مناسب و تخمین های مناسبی داشته باشه؛

3- حمل و نقل عمومی رو مجهز و زیاد کنه؛

4- پول نفت رو به دست مردم برسونه که خودشون براش تصمیم بگیرن؛

5- و همه مسایل رو یکپارچه حل کنه؛

6- حقوق آدماشو زیاد کنه؛

7- برای راننده هایی که بیکار می شن شغل ردیف کنه؛

می آد و یه دفعا هزینه سوخت رو 500 درصد زیاد میکنه. راستش اون داستان کذایی بالا که گفتم، چندان بیراه به ذهنم خطور نکرده!

امروز صب رفتم انبار. با 4 تا کارگر. وقتی برگشتم خیلی تاسف خوردم. توی جمعشون یه فوتبالیست فوق العاده بود که حروم شده بود. همه شون زن و بچه داشتن و کلی هم اهل کتاب و مطالعه. دو ماه بود که حقوق نگرفته بودن. واقعا جاشون و موقعیتشون خر حمالی نبود(البته نمی خوام به کسی توهین شده باشه). می خوام بگم که جامعه ما بیشتر آدما رو به گند می کشه. یه جامعه قبیله ایه بسته.

اما یه خبر خوبی هم دارم. حداقل این که فکر می کنم خوب باشه. دیشب کلی درگیری برای بنزین به وجود اومده بود بین مامورا و راننده ها. کلی چیز شکسته بودن(حتمن شنیدین). اما خبر باحالش این بود که مردم چند تا پاسگاهو دیشب تسخیر کرده بودن و حتی اسلحه ها رو ضبط کردن. خیلی از گارد ویژه ای ها فرار کرده بودن. اینا رو یه سرباز یگان ویژه می گفت توی تاکسی که دو تا از هم دوره ای هاش چشاشون تقریبا کور شده بود و مردم از حدقه بیرونشون آورده بودم(البته من با هر گونه خشونتی مخالفم). در واقع خبر خوبم اینه که این اولین باره که مردم به صورت خود جوش برای یه مساله زندگی حاضر شدن یه حرکت اعتراض آمیز جدی بکنن. از این نظر خوبه که روی اون پلی که اول داستان گفتم، یه عده پیدا شدن که به پایین کشیدن شاه فکر کردن، تا این که به فکر افزایش تعداد سربازها باشن.

جواب این سوال رو یه راننده تاکسی داد. گفتش که آدمی که زن و بچش گشنه باشن، دیگه هیچی سرش نمی شه. یاد این جمله شیللر افتادم: " گرسنگی و عشق، تنها عواملی هستند که انسان را به کار وا می دارند. "

آیا این گرسنگی باعث می شه که ما مردم با کمک هم یه کاری انجام بدیم؟ جوابشو نمی دونم....

 

 


z7



روزگار...

دیشب پنج ساعت خوابیدم. امروز رفتم کارگاه. یاوری گفت اصن کاری با اونایی که ناامیدن ندارم. گفتم ناامیدی یه چیز دیگه­س. برگشتنه تا راه­آهن خوابیدم. تا انقلاب با یه پراید اومدم که صندلی شوفرو با طناب بسته بود به صندلی خودش. صندلی عقبشم داغون بود. با پسر جلویی هم محله­ای بود. پسر جلویی پیاده شد. من خوابم می­اومد. گفت یه ساعت پیش دیده که یه نفر با چاقو دست یه زنو بریده و کیفشو زده. گفت دلش هنوز آروم نگرفته.

یاد دیروز افتادم. ساعت 6 می­رفتم تمرین تیم دانشگاه، مکانیک. راننده می­گفت این بی­ناموسا اصابمو داغون کردن. تمرینم دیر شده بود. گفت: دیروز چن تا از نیرو انتظامیا بی هیچ دلیلی با باتوم به جون دو تا جوون افتاده بودن. ترافیک بود و من دیرم شده بود. گفت دلش هنوز آروم نگرفته. مسافر عقبیم بش گوجه سبز داد.

از انقلاب اومدم ولیعصر. بازم با یه پراید دیگه. طرف یه سری فحشای ناموسی داد به دختری که سوار ماشین نشد، لابد چون فکر کرد ما دو تا اومدیم اتوش بزنیم. یا شایدم چون فکر می­کرد که حالا سگ کیه، اینو راننده می­گفت. بعد یه سری فحش داد به اونایی که به یه سریای دیگه اجازه رانندگی دادن. دو تا دختر سر بلوار کشاورز سوار شدن. راننده دیگه فحشای ناموسی نداد.

از ولیصر اومدم هفت تیر. رادیو داشت استقلال-ساپیا رو داشت گزارش می­کرد. از گزارشگرش خوشو اومد. معروف نبود. 1-0 به نفع آبی بود. زیاد حال نکردم. قرمز که نشد، آبی هم نباید بشه. یه تفکر کلیشه­ای ایرونی از طرف من ساتع می­شد. پیاده شدم که برم اونور میدون سوار آخرین ماشین شم و برم خونه یه ساعت بخوابم. مردم جمع شده بودن. بی­خیال شدم که برم، مثه همیشه بی­تفاوت. شنیدم که یکی گفت با باتوم زدنش خونی شد. خیلی خوابم می­اومد، وایسادم. پرس و جو کردم، گفتن یه دخترو به جرم بی­حجابی چند دقیقه پیش گرفتن، مقاومت کرده، زدنش. ملت هو کردن. نیروی انتظامی هم سریع در رفته. دو سه بار هی اومدم برم، اما نرفتم. بازی چند چند بود حالا؟ شیره علی دایی. یه ربع آخرشو می­رسیدم.

خواب امونمو بریده بود. راهی شدم. یه دختر چادری عکس دختره رو گرفته بود. سر تا سر صورتش قرمز بود. دستاشم همین طور. داشت گریه می­کرد. من خوابم می­اومد. بلوتوس­ها روشن شد. اما هیشکی نتونست عکسو بگیره. دوست مانتویی دختر چادری کشید بردش. لابد دوربین­های بالای بانک ملتو دیده بود که دایم می­چرخیدن. اینو یکی از مسافرای تاکسی بعدی که یه پژو بود می­گفت. دلم هنوز آروم نگرفته بود. استقلال 2 تا از سایپا خورده بود. من داشتم فکر می­کردم که توی مملکتی که این قدر راحت وسط خیابون شهرونداشو پلیسش به یغما می­ده، پشت پرده چیکار  می­کنن. اونجا واقعا باید فاجعه باشه.

سایپا الآن اول بود. داشتم به دلیلش فکر می­کردم. یاد حرف یه خانومه توی هفت تیر افتادم. برگشت گفت یه دونه مرد تو اینا پیدا نمی­شه. منظورش البته نیروی انتظامی نبود. مردای بی بخار رو می­گفت. مردا تک تک به فکر قهرمان­ بازی بودن، اما دوربینای بالای بانک، بی هیچ دلیلی مانعشون می­شدن. آقایی که قرمز پوشیده بود، به جوونی که سفید پوشیده بود، گفت: یعنی مشکلای بزرگ ما اینه! جوونم گفت چرا اینو به من می­گی؟ آقای قرمز پوش گفت این یارو مادر ... رییس شرکت ما الان دو سال که حقوقا رو زیاد نکرده، باورت می­شه؟! دو سال تموم. استقلال باخته بود و من داشتم به حرفای راننده تاکسی گوش می­دادم. می­گفت یه چن روزیه دیگه صادقیه نیستن. انگار که نیرو کم آورده باشن. من خیلی خوابم می­اومد.

داشتم با خودم فکر می­کردم که وقتی مسلمونا که توی اکثریت هستن، به دینشون تو این مملکت توهین میشه(سوالات امتحان معلما مثلن)، یا ایرانیا در ملا عام به باد کتک گرفته می­شن، بقیه اقلیتا کجای کارن؟ راستی آدم­های این نظام از چی این­قدر عصبانین؟ چی باعث میشه که این قدر بی­محابا ملتو بزنن؟ اون چیزی که دلیل اصلی این خشم عنان گسسته است، چیه؟

جوابی نداشتم. استقلال اهواز هم برده بود. اما نتیجه دیگه اهمیتی نداشت. مرتضی زنگ زد. دوباره رفتیم تو فاز MBA. من 304 شده بودم...


z7



۳۱ ارديبهشت نتايج کنکور اعلام مي شود...

تا اعلام نتایج رتبه­های دانشگاه چند روز بیشتر نمونده. وقتی یاد امتحان MBA امسال میفتم، واقعن حالم به هم می­خوره از این همه دکتر اسکل که نتونستن با یه جمله ساده به دانشجوها بفهمونن که بالاخره باید زبان رو بزنن یا نه. حالا بگذریم از این که یهو وسط سال مدیریت رو حذف کردن و سه روز مونده به کنکور اعلام کردن که 100 تا سوال زبانو باید جواب بدیم. یادمه با مرتضی و علیرضا کتابخونه اندیشه بودیم. فشار هر سه تامون افتاد.

بی خیال. من که فقط به سربازی فکر می­کنم. البته حالم از خودم به هم می­خوره. این همه بلا سرمون آوردن، به خاطر نادونیشون حاصل تلاش­های 7-6 ماهِمونو بر باد دادن، اون وقت همین جوری دارم از کنارش رد می­شم. باید پدر همشونو در بیاریم...


z7



آرونداتی روی


سوزانا آرونداتی روی نويسنده  هندی در 24 نوامبر 1961 متولد شد. او در مدرسه ای درس می خواند که مادرش آن جا را اداره می کرد و با مدارس عادی فرق داشت. روی در 16 سالگی خانه را ترک کرد و برای ادامه تحصيل به مدرسه شبانه روزی دهلی رفت و بعد از راه يافتن به مدرسه معماری با مردی ازدواج کرد که بعد از 4 سال زندگی به جدايی انجاميد. او برای مدتی به فعاليت های سينمايی و تلويزيونی پرداخت و بعد از آن زمان 5 سال را به نوشتن رمانی  پرداخت که «خدای چيزهای کوچک» نام گرفت. رمان خدای چيزهای کوچک در واقع بازتابی از زندگی خود اوست؛  با پرداختن به جزئيات محيط خود و فرهنگ سنتی افراد جامعه او.

اين داستان در مورد قوانين زندگی جامعه او صحبت می کند؛ قوانينی که انسان های عادی را در چارچوب خود محصور کرده. روی با زبان خاص خود توضيح می دهد که چگونه تاريخ از آنانی که از قوانين سر پيچی کنند، انتقام می گيرد و عشقی ممنوع ميان دو طبقه اجتماع که مردم نمی پذيرند، چگونه زندگی کودکانشان را ويران می کند.

روی با رويكردي طنز به احترام و پذيرش کورکورانه مردم هند نسبت به انگليسی ها می پردازد که هرگز نمی توانند متصور شوند فردی انگليسی منحرف باشد و يا مرتکب خطايی شود، در صورتی که هم وطنان خود را گناهکار و مقصر می دانند و به برتری فرهنگ و نژاد انگليسی باور دارند و هر آنچه را که از جانب آن سرزمين رسيده تحسين می کنند و ارج می نهند.

در داستان روی همه پديده های حيات، نقش مهمی در سرنوشت انسان ها دارند و همگی زنده اند و شعور دارند،رودخانه که بستر  مهم اتفاقات داستان است، به صورت موجودی که گاه وحشی است و جان انسان ها را می گيرد، پروانه ها، درختان، قايقی قديمی که به صورت «گياهی قايقی» در زير درختی يافت می شود و مسير زندگی دوقلوها و مادرشان را عوض می کند، قايقی که دو کودک، آن را پيدا می كنند و تعمير می کنند تا بعدها به طور اتفاقی مادر  آن ها از آن استفاده کند تا از رودخانه عبور کند، بوها و رنگ ها که همه معنای خاص خود را دارند و خاطره ها را در ذهن ها ماندگار مي كنند...

روی به طور مستقيم داستانش را بيان نمی کند و زمان،تنها به صورت نخی نامرئی از ميان داستان رد شده تا رشته ها به هم متصل باشند و هنگامی که دو قلوهای جدايی ناپذير که مدت ها از هم دور بوده اند نزد هم باز می گردند در 31 سالگی (سنی مناسب برای زندگی کردن و برای مردن) خاطرات سال های پيش تداعی می شود و زمان داستان به عقب می گردد: زمانی که آن ها در 7 سالگی مجبور شدند به خاطر نجات جان مادر خود به دروغ به گناهکاری مردی اعتراف کنند که بهترين دوست آن ها بود.

اختلاف طبقاتی سياهان آنجا که «پاراوان» نام دارند با مردم عادی سبب شده که آن ها حق نداشته باشند چيزهايی را که مردم سفيدپوست لمس کرده اند، لمس کنند و در افسانه هايشان آمده که مجبور بوده اند كه رد پای خود را پشت سرخود پاک کنند ونمی توانسته اند به منزل سفيدپوستان وارد شوند؛ اين باعث مي شود که برای رفع تبعيض و باز پس گرفتن حقوق خود تقاضا کنند که آن ها هم مسيحی شوند تا تفاوت کمتری احساس کنند، اما موضوع بدتر می شود و مجبور می شوند تا کليساهای جداگانه، حتی کشيش های جداگانه و مخصوص به خود داشته باشند.

«خدای چيزهای کوچک» خدای از دست دادن است، مرد جوانی است آزاده از طبقه پاراوان ها. نجاری هنرمند که با مهربانی خود دو کودک را به خود جذب می کند و قايق آن ها را تعمير می کند و بدون اين که رويای بچگانه آن ها را ويران کند با آن ها در سفر های خيالی همراه می شود. مردی که به خاطر عشق ورزی به زنی که از طبقه بالاتر (طبقه سفيدپوستان) بود، کشته    می شود و خاطره آن در ذهن کودکان باقی می ماند. در اين داستان بلند، به اعتقاد روی، همه چيز می تواند در يک روز تغيير کند، اما سرانجام انسان های با اراده و سرکش مبارزه با  قوانين ساده بدوی جامعه خود را آغاز می کنند و موفق می شوند برای رسيدن به خواسته های طبيعی و منطقی خود مرزهای محدود کننده آن را بشکنند، هر چند در اين راه جان و زندگی خود را از دست می دهند. اما روی نشان می دهد که فرزندانشان راه آن ها را ادامه می دهند تا انسان هايی آزاده  باشند و بار ديگر  قوانين محصور کننده را زير پا بگذارند.

 


z7

؟؟؟

به نظر میاد باید یه فکری به حال این برخورد ها با بدحجاب ها بشه. اگه ملت جلوی هر حرکتی که باعث بسته شدن فضای جامعه می شه نایستن، حرکت های بعدیشون شرو میشه. باید کاری کرد
z7

؟؟؟

به نظر میاد باید یه فکری به حال این برخورد ها با بدحجاب ها بشه. اگه ملت جلوی هر حرکتی که باعث بسته شدن فضای جامعه می شه نایستن، حرکت های بعدیشون شرو میشه. باید کاری کرد
z7

چارلي چاپلين

شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتيم اما حالا كه ناخواسته به آن دعوت شده ايم بهتر است تا مي توانيم برقصيم
z7

عشق در ادب پارسی

عشق در ادب پارسي

 


مقدمه نمي دانم مقاله عوارض ادبيات را که در شماره اول نشريه ما چاپ شده بود‏، خوانده ايد يا نه. اگر نخوانده ايد، بايد بگويم که آن مقاله در مورد تاثيرهاي بد و بدآموزي هايي بود که از انديشه های شاعران بزرگ ما در جامعه رخنه کرده است و تا به امروز باقي مانده است. در آن مقاله که به قلم يکي از دوستان خوبمان نگاشته شده بود، در مورد دو فلسفه «خراباتيگري» با مضمون بيهوده دانستن کارهاي اين جهان و دم را غنيمت شمردن و پناه بردن به دامن ساغر و باده به هنگام روی کردن غم و مصيبت و سختی ها، به جاي تلاش و کوشش کردن براي از بين بردن مشکلات، و «صوفيگري» با فلسفه به کنجی گريختن و دل از خوشي هاي دنيا بريدن و اعتقاد به جبريگري و عدم فايده هرگونه تاثير تلاش در تغيير سرنوشت خود و ديگران، و کم توقع شدن به جاي پرتلاش تر شدن، مطالب جالب و تاثر برانگيزي بيان شده بود. با خواندن آن مقاله، تصميم گرفتم که به يکي ديگر از بيماري هاي جامعه ايراني، که سرچشمه آن را مي توان در تفکرات شاعران بزرگ ايراني جست و جو کرد، بپردازم. شاعراني که تحت عنوان عرفان و روحانيت، بزرگترين ضربه ها را به ما زده اند و به عنوان متفکران و قديسان، به حريمي چنان ايمن و غيرقابل دسترس رسيده اند که هر کدام در جايگاه يک بت، در گذشته و اکنون  مورد ستايش قرار مي گرفته و مي گيرند. بماند.

راستي! اگر تا به حال به هيچ حقيقت و اصلي در زندگي تان شک نکرده ايد، اگر هر چه را که به شما به عنوان مقدسات و خوب ها و بدها گفته شده پذيرفته ايد و هرگز سوالي نپرسيده ايد و چانه اي نزده ايد، از شما خواهشي دارم: ادامه اين مقاله را نخوانيد. ممنونم.

 مردم پولينزي هر چه را که نبايد به حريم آن وارد شد، يعني محرمات خود را «تابو» مي نامند. اين محرمات همان منزلتي را دارند که قوانين در ميان ملت هاي متمدن. محرمات معمولن صورت سلبي دارند: مردم بعضي کارها يا بعضي چيزها را نجس مي شمارند و از اين هر دو لفظ، منظور واحدي برداشت مي شود و آن اين که به اين کارها و امور نبايد دست زد و بايد حريمشان را از هرگونه تعرضي دور نگه داشت.  

در ادب ما نيز تابوهاي فراواني يافت    مي شوند. شاعران بزرگ ما مانند حافظ، مولوي، سعدي، فردوسي و ديگران، در جايگاه بت هاي ادبيات ايراني، هميشه در هاله اي از تقدس قرار داشته اند و دست زدن و انتقاد از انديشه هايشان، به نوعي مورد اعتراض مردم عادي و عالمان و روشنفکران و اديبان منجمد و «دارندگان کرسي هاي فاعلاتن فاعلاتن»قرار گرفته است. همچنان که هنگامي که احمد شاملو به يکي از جنبه هاي اشتباه و نادرست از تفکرات فردوسي در مورد ناقص العقل بودن زنان پرداخت، مورد اعتراض جماعت اساتيد کله سنگي ادبيات هم دوره خود قرار گرفت.

زنان ناقص العقل نبوده و نيستند، چه شاملو مي گفت و چه نمي گفت و با اعتراض يا عدم اعتراض اساتيد منجمد شده نيز، نظر نادرست فردوسي در آن زمينه خاص، در هر صورت غلط بود. زيرا حقيقت ناب، هميشه ناب است و احتياجي به تصديق ديگران ندارد و هرگز ارزش و زيبايي خود را از دست نخواهد داد. پافشاري بر نادرست ها، تنها يک نتيجه خواهد داشت و آن ماندن در تاريکي ها به مدتي بيشتر است.

همان گونه که از عنوان اين نوشته بر مي آيد به مقوله عشق توجه داريم. مي دانيم که تلقي هيچ دو نفري از هيچ دو موضوعي کاملن همانند نيست و عشق نيز به همين ترتيب. اما برخي موارد در ادبيات عاشقانه ما به چشم مي خورد که به صورت وجه اشتراک و تمايز ادبيات عاشقانه ما نسبت به ديگر ملت ها درآمده است. قسمت عمده اين وجه تشابه هم اکنون نيز ديده مي شود و نشان مي دهد که نگرش ما نسبت به پديده های پيرامونمان، با پدران و نياکانمان تا چه اندازه همسان است، اگر چه نزديک به يک هزار سال فاصله بين ما و آن ها واقع شده باشد و زندگي ما به لحاظ ظاهر، پر زرق و برق تر شده باشد.

 برويم به اصل موضوع؛ با هم نگاهي گذرا به عاشق، معشوق و عشق در ادب پارسي داشته باشيم:  

شخصيت عاشق در ادب پارسي در ادب پارسي، عاشق، درحال دست و پا زدن در تيرگي ها و بدبختي هاي خود است که ناگهان معشوق از راه مي رسد و عاشق با يک نگاه، يک دل نه، صد دل شيفته او مي شود. در واقع، عاشق يک موجود بدبخت و مفلوک و بي هنر است که در حال لوليدن در زندگي پست و حقير خود بوده که ناگهان سر و کله معشوق پيدا مي شود. و او ناگهان از حضيض خاک اوج پبدا مي کند و به علو درجه های معنوي مي رسد. و چه علو وحشتناکي براي او ترسيم مي شود: آخر و عاقبت کار او، رسيدن به مرتبه بالاي خاک پاي معشوق، سگ خانه معشوق و در يک تعبير بسيار جالب و نادر که ديده ام خاک پاي سگ کوي معشوق است.

عاشق در اين فرآيند عاشقي کاري ندارد مگر زاري کردن و نشستن بر در خانه معشوق به مدت هاي طولاني و دريدن جامه. او گاه گاه(و شايد تنها در خيال) به معشوق چنين مي گويد: «من اندر دست تو چون کاه پستم/ وگرنه کوه عاجز شد ز دستم».

تصويري که شاعران پارسي گوي از يک عاشق ارائه کرده اند، تداعي گر يک جوان هرزه و لاابالي خياباني است. شاعران پارسي زبان به جاي آن که انديشه و نظري والاتر و انساني تر از پديده عشق، به عنوان يکي از نيازهاي روحي انسان به مخاطبان خود ارائه دهند(خود اگر چنين انديشه اي در سر پرورانيده باشند، که بعيد است)، خود را تا سطح شعور خواننده عامه پايين آورده اند و در ورطه ابتذال عوام فرو افتاده اند. شاعر پارسي زبان به جاي اين که دست هم نوعان خود را گرفته و آن ها را با خود همراه کرده و بينش آن ها را ارتقا دهد و رنج بيشتري را متحمل شود، راه آسان تر را انتخاب کرده و آن هم رنگ شدن با جماعت است.

در ضمن يک چنين عاشق حقيري بسيار خوش سليقه هم بوده است. او فقط عاشق زنان بسيار زيبا مي شود. گويي همه آناني را که در نهايت زيبايي نيستند، حتي نمي گويم آناني را که کاملن از زيبايي بي بهره اند، نبايد عاشقشان شد. زيبايي هاي روحي و فکري و بينش هاي معشوق براي او هيچ جايي از توجه ندارد.

چگونگی عاشق شدن عاشق با هم چگونگی عاشق شدن چند شخصيت معروف ادب پارسي را ببينيم: خسرو پادشاه ايراني با شنيدن وصف زيبايي هاي خيره کننده شيرين، و نه حتي با ديدن آن ها، عاشق شيرين مي شود. شيرين را براي او چنين تصوير مي کنند: «دو شکر چون عقيق آب داده/ دو گيسو چون کمند تاب داده»، «ز لعلش بوسه را پاسخ نخيزد/ که لعل را وا گشايد در بريزد»، «رخش نسرين و بويش نيز نسرين/ لبش شيرين و نامش نيز شيرين». و همين خسرو پس از آن که بار اول از عشق شيرين نااميد مي شود، با شنيدن وصف شکر اصفهاني هوس او را در سر مي پروراند: «ملک را درگرفت آن دلنوازي/ اساسي نو نهاد از عشق بازي». و پس از هوسراني هاي کاملي که در سرزمين سپاهان مي کند، دوباره به ياد شيرين مي افتد و نشان مي دهد که به اشتباه به او نام يک عاشق را داده اند، و ادامه داستان... .

شيرين نيز هرگز خسرو را نديده است. با ديدن تصوير او و نه خودش، عاشق او مي شود. با اين که در چند جاي داستان فرهاد را برتر از او    مي داند، و به خاطر قولي که در آشفته حالي و عدم هشياري داده است، باز هم خسرو عياش و بي هنر را به فرهاد ترجيح مي دهد.

فرهاد هنگامي وارد داستان مي شود که شيرين و همراهان او به خاطر دور بودن از گله    نمي توانند شير در اختيار داشته باشند و از فرهاد  مي خواهند که جويي براي آن ها بسازد. اين درخواست از سوي شيرين و از پس پرده صورت مي گيرد. بدين صورت که: «به شکر خنده هاي شکرين ساز/ درآمد شکر شيرين به آواز». و فرهاد با شنيدن صداي شيرين، و باز هم شنيدن از پشت پرده، عاشق او مي شود.

در اين داستان و قبل از اين، مي خوانيم که فرهاد يک مرد نسبتن سالخورده و باتجربه است. هم دوره شاپور مشاور سال ديده خسرو و در آن سن و سال و در شرايطي که مشغول کندن جوي است، بعيد است که منطقي باشد که عشوه گري هاي دخترکي که در بی حالی ناشی از گرسنگی است و آن هم از پشت پرده او را فريفته خويش کند، مگر اين که شاهد يک فيلمفارسی باشيم.

او با آن درايتي که از سابقه او برداشت     مي شود، در ماجراي عاشقانه خود نهايت ساده لوحي را به نمايش مي گذارد و بلاهت را نيز به جمع ويژگی های مثبت عاشق!!! می افزايد. او دو بار از خسرو گول مي خورد. نخست در ماجراي کندن کوه و سپس به هنگام شنيدن خبر مرگ شيرين از خسرو.

ليلي و مجنون در مورد ليلي و مجنون نيز داستان بسيار جالب و همانند بالا است. اما شايد بهترين و گوياترين ديدگاه، مربوط به فروغ فرخزاد باشد. فروغ مي گويد: به نظر من مجنون يک عاشق نيست. او يک بيمار رواني است که تنها مي خواهد و دوست دارد که خود را آزار دهد. و اين خودآزاري است که در او توليد لذت مي کند و اين لذت خودآزاري است که دليل اصلي تمايل او براي دنبال کردن اين ماجراي عاشقانه است، نه عشق واقعي. فروغ در ادامه اشاره مي کند به اين موضوع که در هر دوره اي، هر چيزي و هر مفهومي، معني خاص آن دوره را دارد و البته معناي عشق در دوره ما نبايد به عنوان خودآزاري برداشت شود. اگر چه همان گونه که گفتم، فاصله ما با مردمان هزار سال پيش چندان زياد نيست.

معشوق در ادب پارسي معشوق در ادب پارسي شخصيت ثابتي دارد و همه جا تکرار        مي شود. او به اين دليل پا به جهان نهاده است که زنانگي خود را به رخ عاشق بکشد. او در نهايت زيبايي است، انگار که از يک دنياي ديگر آمده باشد. او با رفتارهايش خواننده بي طرف را به پرسيدن اين سوال از خود وادار مي کند: آيا اين موجود زيبا و دوست داشتني، به جز زيبايي و شکرريزي هنر ديگري نيز دارد، يا پس از چند سال و با از دست دادن زيبايي هاي ظاهري اش، به موجودي پتياره، زشت و غرغرو تبديل مي شود؟ و اين نکته ايست که در بيشتر داستان هاي عاشقانه ما به آن توجه نشده است: معشوق هنر ديگري به جز زيبايي ندارد.

شايد بهترين تعبيري که در مورد معشوق شنيده باشم، تعبيري باشد که يکي از دوستانم در مورد معشوق به کار مي برد. او معتقد است که معشوق فقط براي اين وجود دارد که داستان را به گونه ای بچرخاند و امورات عاشق را بگذراند. و ادامه مي داد که اگر به جاي کلمه معشوق يا نامش، کلمه اي ديگر مثلن درخت را قرار دهيم، هيچ اتفاق خاصي نمي افتد و معناي داستان کاملن حفظ مي شود. اگر از جنبه طنز اين نظر چشم پوشی کنيم، آن را به حقيقت نزديک مي بينيم.

باز هم معشوق در ادب پارسي معشوقي که در خط های پيشين گفته شد، معشوقي است از جنس زن. حضور اين معشوق در ادب پارسي بسيار کوتاه است و فقط تا نزديکای دوران فردوسي و کمي پس از آن، حضوري پر رنگ دارد.  اما معشوقي که در اين بندها به آن خواهيم پرداخت، معشوقي مرد است، که مورد عشق يک مرد ديگر قرار مي گرفته است. از آن جا که هدف نويسنده اين مقاله يک بررسي در حد ممکن علمي است، چنانچه در اين قسمت واژه ها يا عبارت هايي آمده که دور از ادب اجتماعي تلقي مي شود، نبايد نويسنده را مقصر دانست.

اين قسمت را با نوشته هاي دکتر «سيروس شميسا» در کتاب «شاهدبازی در ادب پارسی» آغاز می کنيم: «عشق مرد به مرد در طول تاريخ از ديدگاه ها و با اسم ها و اصطلاحات مختلفي مطرح شده است: شاهدبازي، نظربازي، جمال پرستي، اغلام, کار و... . به طور کلي و چنانچه از مطالعه کتب قديم بر مي آيد، عشق مرد به مرد در ايران باستان سابقه نداشته است. به همين دليل در قرون نخستين بعد از اسلام، مثلن در دوره سامانيان و پيش از آنان از قبيل رودکي و شهيد بلخي و ابوشکور بلخي و شاهنامه فردوسي، مطلب صريحي در اين خصوص نيست.

شاهد بازي در نزد اعراب باستان هم مرسوم نبوده است، زيرا در اشعار دوره جاهليت و يکي دو قرن بعد از اسلام مدرکي در اين باره يافت نمي شود. اما نزد يونانيان اين امر کاملن رايج بوده است و در آثار فلاسفه بزرگ مثلن افلاطون شواهد و مدارک بسياري مي توان جست. اين عشق پاک و بي شايبه بوده است. اين تفکر بعدها وارد عرفان ايراني شد و چنين تعبير شد که عشق پاک تمريني است براي عشق آسماني و خداوند که بايد بدون هر  شايبه اي مثلن طمع بهشت و بيم دوزخ باشد. عبارت معروف صوفيان«المجاز قنطره الحقيقه»(مجاز پل براي رسيدن به حقيقت است) به اين منظور آورده شده است.»

 آنان معتقد بودند که براي رسيدن به عشق خداوند، که زيباست‏، مي توان عاشق يک پسر جوان زيباروي شد و از راه او به خدا رسيد. و راستي که چه قدر نگرش صوفيان، بي پايه و اساس بوده است. آيا از راه هاي ديگري مثل نظم و هارموني طبيعت و شگفتي هاي ديگر، راه براي رسيدن به خداوند و عشق او(که در مورد آن نيز مطلب براي گفتن بسيار است و در اين مقال نمي گنجد) نبوده است و مجبور مي شده اند که از راه زيبايي يک جوان به آن برسند؟ اين عشق که قرار بود آنان را به سمت خداوند سوق دهد، به جز در مواردی چند، آنان را کاملن به سمت شهوت و کاميابي هاي جنسي کشاند. البته همه اين موارد مربوط به دوران پس از فرمانروايی ترکان بر ايران بود، زيرا آنان براي عشق مرد به مرد، جنبه زميني قايل بودند و اين عشق برای آنان با عمل جنسي همراه بود. و راستي که ترکان، چقدر در گفتار و کردار خود صادق تر از هم ميهنان ما بودند.

دکتر شميسا اضافه مي کند: «اساسن ادبيات غنايي فارسي به يک اعتبار، ادبيات همجنس گرايي است. در اين که معشوق شعر سبک خراساني و مکتب وقوع در دوره تيموري مرد است، شکي نيست. اما ممکن است که خواننده غير حرفه اي در مورد ادبيات سبک عراقي مثلن غزليات سعدي و حافظ دچار ترديد باشد. اما حدود نصف اشعار اين بزرگان هم صراحت دارد که در باب معشوق مذکر است، زيرا در آن ها آشکارا از واژه هاي پسر و امرد و خط غدار و سبزه ريش و اين گونه مسائل سخن رفته است. اما بخش اعظم آن نصف باقي مانده هم در مورد معشوق مذکر است. منتها خاصيت زبان فارسي طوري است که مثلن به علت عدم وجود افعال و ضماير مذکر و مونث ايجاد شبهه مي کند. بايد دانست که مسائلي چون رقص و زلف و خال و خد و قد و دامن و تير نگاه و ساقيگري و امثال اين ها که امروزه به نظر مي رسد در مورد زنان است، در قديم مربوط به مردان هم مي شده است. بدين ترتيب فقط بخش کمي از اشعار قدماست که مي توان درآن ها به ضرس قاطع معشوق را مونث قلمداد کرد.

ادبيات سبک هندي، اساسن ادبيات عاشقي نيست و بيشتر جنبه تعليمي دارد،  اما بر طبق سنت در آن هم معشوق غالبن مذکر است. در دوره بازگشت، يعني ادبيات دوره قاجار و به تبع ادبيات دوره هاي غزنوي و سلجوقي و نيز واقعيت هاي موجود جامعه، معشوق مرد بوده است. لذا مي توان گفت که فقط در ادبيات دوران معاصر است که در آن به طور گسترده اي با معشوق مونث مواجهيم.»

شاهدبازي در متون تاريخي هم انعکاس وسيعي دارد و به لحاظ جامعه شناسي هم قابل بررسي است. مثلن از داستان هاي عاشقانه عشق سلطان محمود به اياز يا در دوران قاجار، عشق ناصرالدين شاه به غلام علي خان معروف به مليجک سخن ها گفته اند.

از شاعران بزرگ مثل سعدي، حافظ و ديگران مثال هاي فراواني در اين باره وجود دارد که به دليل طولاني شدن کلام و نامناسب بودن عبارات چشم مي پوشم. اين گونه است که شاعران ما و بزرگان و مشايخ صوفيه نيز، همچون مردم کوچه و بازار، در اين ورطه گرفتار بوده اند. حکايت هاي زيادي از عشق مشايخ صوفيه در اين رابطه وجود دارد.

بايد توجه داشت که واژه ها و صفاتي همچون بي وفايي، جفاکاري، عربده جويي، بدخويي و پرخاشگري که هميشه جزو جدايي ناپذير معشوق شعر پارسي است از اين جا سرچشمه گرفته است که معشوق مرد براي حفظ خود از آلودگي ها، چنين صفاتي را بروز مي داده است.

شايد برخی بگويند که: «خوب، حالا چه اشکالی دارد؟ ما اين ابيات را می خوانيم و در مورد جنس مخالف تعبير می کنيم.» در پاسخ بايد گفت که: «دقيقن ما تا به اکنون، همين گونه فکر کرده ايم و به همين دليل است که معشوق های ما(چه زن و چه مرد)، با ما مانند معشوق مرد يک عاشق مرد برخورد می کنند و ويژگی هايی چون بی وفايي و پرخاشجويي و... را از خود نشان می دهند. و اين خيلی ساده است: ما همه چيزی را ياد می گيريم، حتا دوست داشتن و دوست داشته شدن را. و معشوق بودن، برای ما اين گونه تصوِير شده است.

دکتر رضا براهنی در کتاب «تاريخ مذکر، علل تشتت فرهنگ در ايران» می گويد: «اين نوع تغزل مذکر دو عيب اساسی داشته است: يکی اين که مرد تصويری جامع از زن به دست نداده است و ديگر اين که هيچ زنی نه تصويری از خود در شعر مردان ديده است و نه توانسته است به شيوه ای سالم تصويری از مرد، در تغزل زنانه خود بدهد» (به همين دليل تا زمان فروغ فرخزاد، شعر فارسی از داشتن معشوق مرد، معشوق مردی که از ديدگاه جنسی، عاطفی و جسمانی يک زن، ديده و تصوير شده باشد، محروم مانده است. از آن جا که تاريخ زندگی ايرانيان، يک تاريخ سراسر مردانه است، گناه پنداشتن عاشق شدن زنان، چندان دور از انتظار نمی نمايد). اين مشکل اما در شعر عاشقانه امروز ديده نمی شود. معشوق شعر عاشقانه شاملو سراسر زن است و معشوق شعر شاعرانه فرخزاد سرتاسر مرد. هرگز نمی توان مرد شعر فرخزاد را با زن و زن شعر شاملو را با مرد يکی شمرد و آن ها را با هم اشتباه کرد. از گفتن زيان های ديگر اين قضيه به دليل پرهيز از طولانی شدن، چشم پوشی می کنم.

شاعران پارسي گوي چنان كه ديديم   مي توان گفت كه به جز در دوران معاصر، -كه ادبيات ما با تماس بيشتر با ادبيات غرب، چه از ديدگاه محتوايي و چه از ديدگاه سبك هاي شعري، و در زمينه هاي مختلف مثل ديدگاه انساني به عشق، در راه درست قرار گرفت- كمتر شاعري يافت     مي شود كه يك نگرش و تفكر بلند در مورد عشق ارايه كرده باشد. و اين البته شايد طبيعي بوده باشد. زيرا هنگامي كه زن از جامعه ای حذف شد، نتيجه اي جز اين به بار نخواهد آورد كه جامعه به سمت فسادهاي پيدا و پنهان كشيده شود و اين تباهي احتمالن تا آن جا پيش مي رود كه شاعران را نيز با خود به گرداب سقوط مي كشاند.

تنها در دوران معاصر است كه شاعران ما به دركي درست تر و انساني تر از مفهوم عشق     مي رسند و سرچشمه هاي گواراي انسانيت و زيبايي را در اختيار ما مي گذارند. شاعراني چون احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدي اخوان ثالث، فريدون مشيري، حميد مصدق و ديگران هر كدام به تنهايي ياراي مقابله با بيشتر ادبيات عاشقانه ما را دارند، اگر چه هيچ كدام چنين ادعايي نكرده باشند. اين مي تواند ادعايي گزاف تلقي شود، مگر آن كه اين حقيقت تلخ را قبول كنيم كه بيشتر ما ايراني ها به خود اجازه نمي دهيم كه به تابوهاي زندگی مان و از جمله تابوهای ادب پارسي دست زده و آن ها را ابراهيم گونه از جايگاه كنوني شان به پايين پرتاب كنيم. اگر كمي به پشتوانه پوچ ديدگاه های آن ها دقت كنيم، آن ها را بسي شكننده تر مي يابيم. نگارنده می پندارد كه اين شاعران را بايد از ياد برد.

اگر چه که مي دانم چرا فلسفه آن ها براي ما خواستني است، اما جاي آن موضوع در اين جا نيست و شايد در شماره هاي بعدي به آن بپردازم.

شعر عاشقانه امروز به دلايل اجتماعی و فرهنگی از سلامت عاطفی و جنسی نسبی برخوردار شده است. اين خود برای محتوای شعر امروز ايران، که معاصر با تحول و دگرگونی انسان در عصر کنونی است، توفيق بزرگی است.

در پايان بايد گفت كه شايد ادبيات ما در هيچ زمينه اي اين قدر مسموم نبوده است. چنان كه ديديم نه عاشق آن يك عاشق قابل ستايش است، نه معشوقش شبيه يك معشوق انساني و نه حتي مفهوم و هدفي كه از عشق در آن مطرح مي شود، شايسته توجه است. غايت و هدف نهايي عاشق در شعر پارسي به بوس و كنار و معاشقه و در يک کلام در رسيدن به معشوق ختم مي شود. نيز همچنان كه گفتم شاعرش نيز شاعر نيست، زيرا شعر، بايد جوشيده از احساسي انساني و متعالی باشد، و ديديم كه هرگر چنين نبوده است و طبيعتن چنين شعرهايي هرگز تعالي بخش نيست. 

  


z7

استخوان بندی نازک مدنيت...

«ويل دورانت» در تاريخ تمدن و در بيان سير تاريخی ويژگی و صفات خدايان می نويسد: «همه خدايان را رسم چنان است که از صورت غولان آغاز می کنند و در پايان به شکل پدری مهربان در می آيند. و چنين است که با مرور زمان و پيدايش اطمينان و امنيت و وجدان اخلاقی، از توحش اوليه خدايان کاسته می شود و خرده خرده به صورت کمال مطلوب در می آيند.» اگر بخواهيم، می توانيم اين نتيجه را به دولتمردان نيز تعميم دهيم.

با گذشت زمان و متمدن شدن يک قوم، سردمداران آن نيز از فرماندهان خشن و رزم آيين به رهبران مداراگر و آشتی جو تغيير می کنند. چنانچه اين اتفاق برای يک ملت اتفاق افتد، می تواند نشانگر متمدن تر شدن آن ملت باشد و چنانچه مسير عکس اتفاق افتد، حرکت آن ملت را بايد از مدنيت به سمت توحش قلمداد کرد، اتفاقی که گويي برای ما رخ داده است.

چنانچه ادبيات و نوع برخورد و گفتمان حاکم بر دولتمردان کنونی را با دولتمردان پيشين مقايسه کنيم، نتايجی اميدوار کننده نمی گيريم. دولتمردان پيشين منطق گفتمان را مطرح کردند و با تساهل و مدارا با مخالفين و موافقين، ايرانيان را به عنوان سفيران و به ارمغان آوردندگان صلح برای جهانيان معرفی کردند. دولتمردان کنونی اما ادبيات تند و انقلابيگری را به کار می برند و گاه گاه با جهانيان و حتی مردم خويش، تهديد آميز سخن می گويند.

«دورانت» می افزايد: «همين که خدايان بسيار دير به حالت مهربانی و شفقت رسيده اند، دليل بر آن است که مدنيت با کندی پيش می رود.» بدين ترتيب و چنانچه باز هم مجاز به تعميم اين نتيجه به دولتمردان باشيم، يک نکته ما را هشيار می کند. اين که برخلاف عقيده بسياری از صاحب نظران، نبايد تصور کرد که شرايط کنونی جامعه ايران، قابل برگشت به دوران های سخت گذشته نيست. چنانچه به ترکيب دولت کنونی، دولت هفتاد ميليونی!!! با مديرانی چند شغله، نگاهی اجمالی داشته باشيم، به سادگی ويژگی غالب آن ها را، که عضويت در نهادهای نظامی و امنيتی است، تشخيص می دهيم.  تو گويي که کلمه های «دورانت» در مغزهايمان رژه می روند و ما را از حرکت جامعه مان به سوی مدنيت کمتر آگاه می کنند. به نظر می آيد که دست هايي در کار است تا نگذارند که مردم اين آب و خاک زندگی را تجربه کنند. گويي مردانی از اعماق تاريخ دوباره آمده اند تا ما را به زمان های خويش برگردانند و پنداری مغزهای بی روح اين مردم را افسرده تر می خواهند.   

آری! اين گونه است که در هر لحظه تاريخ به ما نشان می دهد که استخوان بندی مدنيت چه اندازه نازک و شکننده است و چگونه معجزه آسا بر قله آتشفشان مشتعلی از توحش و اوهام و نادانی قرار گرفته است. مردانی که درشت سخن می گويند، کوچک بودن خود را و فکر خود را فرياد می زنند و بار ناآگاهی آن ها را نسل هاي آينده به دوش         می کشند. دستاوردهای ملت در سال های گذشته به شدت تهديد می شود، بايد هشيار باشيم. يک شهروند خوب، يک شهروند آگاه است. عدم هشياری تک تک شهروندان، تاريخ را وسوسه می کند. چه، تاريخ در امر تکرار تجربه های ناخوشايند بشر، بسيار مستعد و مشتاق نشان داده است.


z7